![]() |
![]() |
|
| من و یه دنیا تنهایی |
|
آری آری زندگی زیباست « . . . گفته بودم زندگی زیباست . گفته یا ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست آسمان باز آفتاب رز باغ های گل دشت های بی دروپیکر سر برون آوردن گل از درون برف تاب نرم رقص ماهی در بلور آب بوی عطر خاکباران خورده در کهسار خواب کندم زارها در چشمه ی مهتاب ، آمدن ، رفتن ، دویدن ، پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن ، یا شب برفی ، پیش آتش ها نشستن ، دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن . . . آری ، آری ، زندگی زیباست . زندگی آتش گهی دیرنده پا بر جاست . گر بیفروزیش ، رقص شعله ای در هر کران پیداست . و رند ، خاموش است و خاموشی گناه ماست . » |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 13:39 توسط ایمان |
|
|
پوردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم بیش ده تا تفاوت این دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 13:35 توسط ایمان |
|
|
بازکن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده بازکن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطش وحشی سوخت برگ ها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روع نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد خاک جان یافته است تو چرا این همه دلتنگ شدی بازکن پنجره ها را . . . و بهاران را باور کن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 13:34 توسط ایمان |
|
|
یادمان باشد . . . . .
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم گرچه در خود شکستیم صدایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم یادمان باشد عشق را گدایی نکنیم چون هر چیز با ارزش را به گدا نمی دهند |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 23:1 توسط ایمان |
|
|
اتنظار . . .
واژه ی غریبی ست . . .
گر چه سخت است نتظار هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من ! خواهم ماند تنها در انتظار تو
شاید که روزی بخوانند بر تو ، عشق مرا . . .
گریان نمی مانم ، خندانم برای ورودت ای عشق
نامه هایت را مرور می کنم ، یک بار . . . نه . . . بلکه صد ها بار
و اشک شوق بر گونه هایم روانه می شوند . . . تنها می گویم ، همیشه در قلب منی ! ! ! ! ! تو می دانم باز خواهی گشت . . . . . می دانم ! ! ! ! ! به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی . . . . . به یاد او تقدیم به او . . . . .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 21:48 توسط ایمان |
|
|
زندگی . . .
زنگی شاید یک خیابان دراز ست که هر روز زنی با زنبیلی ار آن می گذرد زندگی شاید ریسمانی ست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه بر می گردد
که کلاه از سر بر می دارد به رهگذری دیگر با لبخندی بی معنی می گوید : " صبح بخیر "
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت آه . . . . . سهم من این است سهم من این است سهم من ، آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 21:48 توسط ایمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آبان 1385 |
| پیوندها |
|
payam atefeh |
|
RSS
|